حكيم زجاجى
948
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
عمد گشت بر آب دجله روان * نظاره بر آن قوم پير و جوان . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . بر آب تيز * بهاران و باران بد و آبخيز به بغداد تنگ اندرآمد كلك * نظر كن به كردار و كار فلك به نزد دواتى روان شد ز راه * كه آمد به كشتى فروزنده ماه بماندند و پس التفاتى نكرد * دل دوستان گشت پرداغ و درد به كشتى در آن دخت شه خون گريست * دواتى بدان نازنين ننگريست خبر ز اين حكايت بر شاه شد * برنجيد از آن بنده كآگاه شد فرستاد آن بنده را خواند پيش * سخن گفت ، او را ز اندازه بيش كه مه را به صد مهر دل خواستى * چو آمد برت جان او كاستى به عزت چنان خواستن از چه بود * به ذلت چرا كاستن رخ نمود چرا ز آن حكايت پشيمان شدى * چه ديدى كز اينسان پريشان شدى زمين را ببوسيد پيش امام * چنين گفت كاى حاكم خاص و عام ز لؤلؤ دلم بود لاله ز غم * شكستم ورا تا نمانم دژم از اين پيش من بنده بودم غلام * به پيش يكى خواجهء نيكنام سرافراز خواجه چهل بنده داشت * دگر يارهاى پراكنده داشت به موصل شد آن مرد بردهفروش * براى درم دل پر از درد و جوش غلامان خود را به نخاس برد * يكايك به نخاس مهتر سپرد ز نخاس خانه سپيده پگاه * ببردند ما را به درگاه شاه ببردند ما را بر شهريار * ستاديم در حضرتش بر قطار نظر كرد در جمله آن شيرمرد * مرا از ميان همه دور كرد ز تنهايى آن لحظه گريان شدم * چو بر آتش تيز بريان شدم به دل در مرا كين لؤلؤ بماند * از آن پس كه چشمم بسى خون فشاند چو خواجه چنين گريهء من بديد * به صد مهربانى به پيشم كشيد ببوسيد چشم و سرم را به مهر * مرا گفت گر يار باشد سپهر بدان كس فروشم تو را مردوار * كه چون لؤلؤاش بنده باشد هزار چو من خدمت شاه دريافتم * فلك را به كين دست برتافتم به تخت تو اى شاه پاكيزهكيش * چو لؤلؤ مرا بنده صد هست بيش